--> 2رقص موج غزل

2رقص موج غزل

 
   Thursday, September 23, 2004  

ای انتهای بد ماجرا خدا حافظ

یه دوست عزیز از زبون تولستوی میگه :

" بزرگترين گناه امروز عشق انتزاعی انسان هاست . عشقی غير مشخص نسبت به کسانی که جايی در آن دوردست ها زندگی می کنند ... هيچ چيز ساده تر از آن نيست که انسانهايی را که نمی شناسيم که هرگز نخواهيم ديد دوست داشته باشيم ! چه در اين صورت هيچ ايثاری در کار نخواهد بود و در عين حال از خود هم راضی شده ايم ! وجدان خود را فريب داده ايم .
ولی نه !
بايد همسايه ی خود ، کسی را که با او زندگی می کنيم و آزارمان می دهد ، دوست بداريم
.


یه دوست عزیزتر به من میگه :

پاییز هم شروع شد . یعنی یک فصل، برای شروع خیلی چیزها...دوباره شدن....رضا من پاییز رو فصل مرده ای نمی بینم...تو هم نمی بینی همیشه پاییز پشت پرده ، شکوفایی ناگهانیه.


خودم میگم :

تا حالا راجع به چادرملو چیزی شنیدین؟!.....یه برهوت لخت وسط دشت کویر.. .جاییکه نه آب هست ...نه تلفن...نه عشق... نه موبایل آنتن میده نه عقل....حد فاصل یزد و طبس.....من دارم میرم اونجا.....بعد از هفت ماه اولین سفریه که میرم....نمی دونم کی بر می گردم ولی مطمئنم بیشتر از ده روز طول میکشه...میرم اعتکاف...میرم خودم رو،داشته ها و نداشته هامو و این دو سه سال زندگیمو اونجا جا بذارم و بر گردم....شاید هم برنگردم!


و اینهم غزل خدا حافظی از بهروز یاسمی عزیز که خیلی دلم براش تنگ شده :


ای آفتاب به شب مبتلا خدا حافظ
غریب واره ی دیر آشنا خدا حافظ
به قله ات نرسانید بخت کوتاهم
بلندپایه ی بالا بلا خدا حافظ
تو ابتدای خوش ماجرای من بودی
ای انتهای بد ماجرا خدا حافظ
به بسترت نرسیدند کوزه های عطش
سراب تفته ی چشمه نما خداحافظ
میان ماندن و رفتن ،درنگ می کشدم
بگو سلام بگویم و یا خدا حافظ
اگر چه با تو سرشتند سر نوشت مرا
ولی برای همیشه و ترا خدا حافظ

من به راضیه بانو قول دادم تا آخر عمرم وبلاگ نویس بمونم. زیر قولم هم نمی زنم.....اما الآن باید برم

از یکتای یکتا، ممنونم که جمله گم شده زندگیم رو برام پیدا کرد : لا یمکن الفرار من حکومتک!!!

اينجا نظر بدين - ردپاي دوست

   [ posted  @ 2:21 AM ] [ ]



   Wednesday, September 08, 2004  

اين نامه ي آخر ، جواب لحظه هايي
که انگار حسّ انفجار شعر داري
چيزي از احساسات من باقي نمانده
آنوقت از من انتظار شعر داري ؟!

تا آخرين روزي که پيشم مانده بودي
مي خواستم سر را به ديواري بکوبم
گفتي ملالي نيست جز دوريم ، امّا
از لحظه اي که رفته اي من خوبِ خوبم

با اينکه چشم ديدنت را هم ندارم
من مطمئن هستم که تقصير تو هم نيست
آنقدر من بي عقل و احساساتيم که....
حرفي اگر هم مي زنم ، دست خودم نيست

گفتي تمام مردها مثل همند و ...
در گوش من خواندي که « نامردي عزيزم! »
حس ّ پسرها را نمي خواهي بفهمي
اصلاً تو جاي من ؛ ...چه مي کردي عزيزم؟!!

در واقع اين احساس با هم بودن ما
چيزي به جز ارضاي خودخواهي ما نيست
من با خودم روراستم، بايد بگويم :
- نه!!!...جاي رودرواسي و اين حرفها نيست-

ديگر نمي خواهم ميان صورتکها
بر صورتم يک چهره ي ترسو ببندم
دختر! به قرآن عاصيم کردي ، ولم کن!
کاري نکن شمشمير را از رو ببندم



   [ posted  @ 5:43 AM ] [ ]


[=آرشيو=]
May 2004 June 2004 September 2004 March 2005


[=همسایه ها=]
Link
Link
Link
Link


[=ممنون از=]


[=طراه قالب از=]